غرغرنامه

51. یا حق

 

با اینکه تاحالا قدرت تحمل این جور افراد رو داشتم و خوب هم داشتم اما دیگه رسما اعلام می کنم که نمی تونم و نمی خوام تحملشون کنم. مگه آدم چقدر عمر می کنه که بخواد بخش زیادی از زندگیش رو بدون لذت و کیف کردن حلال  که حقشه سپری کنه .

بعضی آدم ها هستند که برای امثال من مثل سم می مونن...آروم آروم خشک میکنن و می رن بدون اینکه حتی ذره ای ککشون بگزه یا کسی بفهمه علت رو.

بعضی ها هم هستند که خیلی زحمت می کشن این مدل آدم ها رو بفهمن یا درک کنن یا تحمل. ولی خب صبر هم حدی داره.

 

میون دوست و فامیل دو سه نفری هستند که اخلاقشون تو دسته بندی بالا جا میگیره و از این به بعد می خوام رفت و آمدم رو باهاشون محدود و کنترل شده تر کنم. که هم خودم راحت تر باشم و هم اون ها.

چهارشنبه ای که گذشت تولد پسر ارشدم بود (یادم باشه این اصطلاح رو از مرضیه ی عزیزم یاد گرفتملبخند). اون روز میزبان یکی از دوستانم بودم. دوستی که انسان بسیار شریف و خوبیست ولی برای من انطور که باید نبوده و نیست. منزلمون رو اولین بار بود می دید. بعد از حدود دو سال البته.

اون دوست اون روز تولد علیرضا رو که تبریک نگفت هیچ، حتی از پروفایلم که عکس جشن تولد بود هم سراغی نگرفت که مثلا تولدش کی هست؟ نه اینکه آدم متوقعی باشم ها، نه، ولی وقتی خودم اهل مهربانی کردن های اینچنینی هستم دلم از بعضی مسائل می گیره. حداقل می تونست بپرسه. چون اتفاقا در مورد تولد همسرش حرف زد و من هم گفتم "همسر شما هم مردادیه؟"

در مورد خونمون  فقط به یک تبریک بسنده کرد و مثل خودم یا مثل دوست ها سر ذوق نیومد و خوبی هاش رو بزرگ نکرد برام. کاری که من اغلب مثل دیوانه ها برای همه می کنم. انگار کسی بهم گفته این ها خونشون رو دوست ندارن و تو حسابی تلاش کن در ایجاد یک رابطه ی محبت آمیزنیشخند

بچه رو!!! اصلا بغل نکرد. می دونم شاید علتش ملاحظه و احتیاط بوده. ولی اولا من که مشکلی نداشتم چون اون هم تجربه ی مادری داره و دوما در اینجور مواقع می شه ابراز کرد علت اون کار رو.  حس خوبی نداره آدم از این بی تفاوتی

تو این مدت که افراد زیادی برای دیدن ما و امیرحسین میومدن اغلب برای هردو زحمت هدیه می کشیدن و یکی دوباری که برای علیرضا چیزی نیاورده بودن برای علیرضا خیلی ناراحت می شدم، با اینکه اجازه نمی دادم متوجه بشه، خلاصه  تو دلم غوغایی بود.

حالا این دوست جان کار جالبی کرده بود و برای علیرضا هدیه خریده بود. که من خیلی خوشم اومد از این ایده اش. ولی جا داشت خودش هم توضیح میداد. هدیه را جلوی خودش باز کردیم  و تشکر کردیم. درسته من خیلی تحسین می کنم این کارش رو ولی خب یه جورایی عجیب بود و نیاز به توضیح هم داشت، من باب محکم کاریخنده ولی خب دور و بری هام هم گفتن کار جالبی کرده.

 

یک قوم و خویشی هم داریم که تازگی ها خیلی روی نرو من و خواهرکم پاگذاشته، از این مدل هاییست که وقتی کنارش باشی هرچه خودت را بکشی و حرف بزنی بیشتر از چندکلمه از او نمی شنوی. و هرچه هم که بشنوی ضد حال است معمولا. حالا من دقیقا برعکسم، خیلی هم بده البته اینطوری بودنم. باعث اذیت شدنم می شه. همش دوست دارم تو مکالماتم بابقیه نکات مشترک پیدا کنم و اگر هم نظرم متفاوت باشه اصلا مستقیم بیانش نمی کنم چون نمیخوام طرف مقابلم معذب بشه. تاحالا فکر می کردم این بنده خدا فقط تو میهمانی ها این طور هست اخلاقش. کم حرف و کم خوراک (گرچه تو دینمون اینها توصیه شده ولی زیاده از حد بودنش بقیه رو دور می کنه از ادمها به نظرملبخند). ولی از خواهرم که میهمانشون بوده شنیدم که به عنوان یک میزبان هم همینطور بودن هم خودش و هم همسرش. یعنی میهمانها بیشتر از اونها حرف می زدن. همسرش که دیگه بدتر از خودش.  اگر دو ساعت کنارش باشی لب از لب باز نمیکنه جز در پاسخ به سوالات، اون هم در قالب حداقل کلمات مورد نیاز. حتی در پذیرایی هم این خانم و اقا اونطور که باید نبودن و تعارف نمی کردن حتی. من نمی دونم دیگه چه مدلشه این رفتار و کردار.

 

واقعا با چه انگیزه ای باید با اینگونه افراد مراوده داشت؟

 

پی نوشت: اینها رو ننوشتم که عیبجویی کرده باشم خدای نکرده. فقط خواستم دلم سبک شه یه کمچشمک و بگم بیایید اینگونه نباشیم....

/ 2 نظر / 24 بازدید
نسیم

به نظر منم رفت و آمد باید حال آدمو خوب تر کنه اگه قرار باشه اذیت بشیم نباشه بهتره. از نظر من کادو آوردن برای پسر ارشد کار جالبی بوده. امیرحسین که فعلا متوجه نمیشه مهم اونیه که متوجه میشه. حتما بودجش هم نمیرسیده دو تا کادو بگیره. از این کارش ناراحت نشو. خیری توش بوده.

نرجس سادات

سلامی دوباره راست مگی بعضی ادمها اینجوین و بدتر از اون ینه که نشه از زندگیت بیرونش کنی[گل]