به رنگ ِ خاطره

روزهای ِ زندگی ِ من و همسر و پسرهام و .....
 
 
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٦/۸ : توسط : mahtab

سلام

کلی از پستهام گم شدن

از سال 95 تا 96

خیلی ناراحتم

کی پاسخگویه؟


 
غرغرنامه
ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٥/٢۸ : توسط : mahtab

51. یا حق

 

با اینکه تاحالا قدرت تحمل این جور افراد رو داشتم و خوب هم داشتم اما دیگه رسما اعلام می کنم که نمی تونم و نمی خوام تحملشون کنم. مگه آدم چقدر عمر می کنه که بخواد بخش زیادی از زندگیش رو بدون لذت و کیف کردن حلال  که حقشه سپری کنه .

بعضی آدم ها هستند که برای امثال من مثل سم می مونن...آروم آروم خشک میکنن و می رن بدون اینکه حتی ذره ای ککشون بگزه یا کسی بفهمه علت رو.

بعضی ها هم هستند که خیلی زحمت می کشن این مدل آدم ها رو بفهمن یا درک کنن یا تحمل. ولی خب صبر هم حدی داره.

 

میون دوست و فامیل دو سه نفری هستند که اخلاقشون تو دسته بندی بالا جا میگیره و از این به بعد می خوام رفت و آمدم رو باهاشون محدود و کنترل شده تر کنم. که هم خودم راحت تر باشم و هم اون ها.

چهارشنبه ای که گذشت تولد پسر ارشدم بود (یادم باشه این اصطلاح رو از مرضیه ی عزیزم یاد گرفتملبخند). اون روز میزبان یکی از دوستانم بودم. دوستی که انسان بسیار شریف و خوبیست ولی برای من انطور که باید نبوده و نیست. منزلمون رو اولین بار بود می دید. بعد از حدود دو سال البته.

اون دوست اون روز تولد علیرضا رو که تبریک نگفت هیچ، حتی از پروفایلم که عکس جشن تولد بود هم سراغی نگرفت که مثلا تولدش کی هست؟ نه اینکه آدم متوقعی باشم ها، نه، ولی وقتی خودم اهل مهربانی کردن های اینچنینی هستم دلم از بعضی مسائل می گیره. حداقل می تونست بپرسه. چون اتفاقا در مورد تولد همسرش حرف زد و من هم گفتم "همسر شما هم مردادیه؟"

در مورد خونمون  فقط به یک تبریک بسنده کرد و مثل خودم یا مثل دوست ها سر ذوق نیومد و خوبی هاش رو بزرگ نکرد برام. کاری که من اغلب مثل دیوانه ها برای همه می کنم. انگار کسی بهم گفته این ها خونشون رو دوست ندارن و تو حسابی تلاش کن در ایجاد یک رابطه ی محبت آمیزنیشخند

بچه رو!!! اصلا بغل نکرد. می دونم شاید علتش ملاحظه و احتیاط بوده. ولی اولا من که مشکلی نداشتم چون اون هم تجربه ی مادری داره و دوما در اینجور مواقع می شه ابراز کرد علت اون کار رو.  حس خوبی نداره آدم از این بی تفاوتی

تو این مدت که افراد زیادی برای دیدن ما و امیرحسین میومدن اغلب برای هردو زحمت هدیه می کشیدن و یکی دوباری که برای علیرضا چیزی نیاورده بودن برای علیرضا خیلی ناراحت می شدم، با اینکه اجازه نمی دادم متوجه بشه، خلاصه  تو دلم غوغایی بود.

حالا این دوست جان کار جالبی کرده بود و برای علیرضا هدیه خریده بود. که من خیلی خوشم اومد از این ایده اش. ولی جا داشت خودش هم توضیح میداد. هدیه را جلوی خودش باز کردیم  و تشکر کردیم. درسته من خیلی تحسین می کنم این کارش رو ولی خب یه جورایی عجیب بود و نیاز به توضیح هم داشت، من باب محکم کاریخنده ولی خب دور و بری هام هم گفتن کار جالبی کرده.

 

یک قوم و خویشی هم داریم که تازگی ها خیلی روی نرو من و خواهرکم پاگذاشته، از این مدل هاییست که وقتی کنارش باشی هرچه خودت را بکشی و حرف بزنی بیشتر از چندکلمه از او نمی شنوی. و هرچه هم که بشنوی ضد حال است معمولا. حالا من دقیقا برعکسم، خیلی هم بده البته اینطوری بودنم. باعث اذیت شدنم می شه. همش دوست دارم تو مکالماتم بابقیه نکات مشترک پیدا کنم و اگر هم نظرم متفاوت باشه اصلا مستقیم بیانش نمی کنم چون نمیخوام طرف مقابلم معذب بشه. تاحالا فکر می کردم این بنده خدا فقط تو میهمانی ها این طور هست اخلاقش. کم حرف و کم خوراک (گرچه تو دینمون اینها توصیه شده ولی زیاده از حد بودنش بقیه رو دور می کنه از ادمها به نظرملبخند). ولی از خواهرم که میهمانشون بوده شنیدم که به عنوان یک میزبان هم همینطور بودن هم خودش و هم همسرش. یعنی میهمانها بیشتر از اونها حرف می زدن. همسرش که دیگه بدتر از خودش.  اگر دو ساعت کنارش باشی لب از لب باز نمیکنه جز در پاسخ به سوالات، اون هم در قالب حداقل کلمات مورد نیاز. حتی در پذیرایی هم این خانم و اقا اونطور که باید نبودن و تعارف نمی کردن حتی. من نمی دونم دیگه چه مدلشه این رفتار و کردار.

 

واقعا با چه انگیزه ای باید با اینگونه افراد مراوده داشت؟

 

پی نوشت: اینها رو ننوشتم که عیبجویی کرده باشم خدای نکرده. فقط خواستم دلم سبک شه یه کمچشمک و بگم بیایید اینگونه نباشیم....


 
سلامی دوباره
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٥/٢۸ : توسط : mahtab

 

سلام

دلم برای اینجا نوشتن تنگ شده بود،

یک مدتی خودم نمی رسیدم و به انتخاب خودم اینج ننوشتم،

مدتی هم به اجبار، چون پرشین بلاگ در دست تعمیرات بود،

امروز دوباره اومدم، دوست دارم بمونم و بنویسم، اگر خدا بخواهد....

 


 
چوب ِ دو سر طلای جهیزیه
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٢ : توسط : mahtab

47. یا ودود (دوست)

برای روزی که دختر داشته باشم :

"دخترم

برای هدیه ی الهی ِ رحمت باری چون تو هیچ سرمایه ای جز خود ِ خودت، شخصیتت، ایمانت و اخلاقت تضمین کننده ی آینده ی زندگی ات نخواهد بود،

نه زیبایی ِ ظاهری و چهره ات،

نه نازکی و خاص بودن ِ صدایت،

نه بلندی ِ قد و کشیدگی  ِ انگشتانت،

نه حتی بالا بودن ِ مدرک ِ دانشگاهی ات،

و نه آنچنانی بودن ِ جهیزیه ات،

سرافرازی در نگاه ِ تو به زندگی است نه در داشته های به شمارش در آمده ات،

و مایه ی افتخار ِ تو اصالتت است و تقوایت نه مهریه  و جشن عروسی ات،

و بدان پدر و مادرت دوست دارند بهترین ها از آن ِ جگرگوشه ی شان باشد اما نه به قمیت ِ داشتن ِ هرآنچه که داشتنش شما را تا آخر ِ عمر از هرگونه تلاش و انتظار برای رسیدن به نداشته ها دلسرد کند ،

و بدان تعداد ِ آنانی که  زندگی را با همه چیز شروع کردند و بدون ِ هیچ ثمره ای پایان دادند بسیار بیشتر است از کسانی که بدون ِ همه چیز به همه چیز رسیدند و لذت ِ زندگی را مدیون ِهمان با هم بودن و با هم تلاش کردن و با هم به خواسته هاشان رسیدن هستند.

پس گوشت را از حرف های دیگران خالی کن،

چشمانت را به ندای ِ الهی و گوش هایت را به نجوای خدایی بسپار و بدان که اگر همه ی دنیا نیز از تو ناراضی بودند رضایت خدا  نجات دهنده است و  باید همواره سرلوحه ی هدف و حرکتت در زندگی باشد نه هیچ چیز دیگر".

 

پی نوشت1: اگر روزی عروس دار شدم یادم باشد این حرفهایی را که برای دخترم نوشته ام.

پی نوشت2: کاش وقتی مادرشوهر شدم هم مثل الان برام فرقی نکنه جهیزیه ی عروس چی هست و چی نیست و  جهیزیه ی عروسم در ارزش گذاریِ ذهنی ام هیچ اثری نداشته باشه.

پی نوشت3: تازگی ها خیلی مخالف رفتن به مجلس جهاز برون یا مهمونی سیسمونی شده ام، یعنی چی که بقیه رو دعوت کنیم تا بهشون نشون بدیم چی به دخترمون دادیم چی ندادیم؟

پی نوشت4: آیا واقعا جهیزیه باعث سرافرازی ِ دختر می شه؟ و آیا اگر پدر و مادری خودشون رو برای جهیزیه دادن به آب و آتیش نزنن یعنی دخترشون رو دوست نداشتن و بالعکس؟

پی نوشت5:نمی دونم من چرا تازگی ها انقدر ضد آداب و رسوم یا بهتره بگم آداب و رسوم اصفهانیا شده ام؟نیشخند یکی منو ارشاد کنه لطفا.

 


 
شوخی آداب دارد
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢۱ : توسط : mahtab

46. یا حکیم

به نظرتون این شوخی ِ قشنگیه که یه پدربزرگی جلوی عروسش و پدرش خطاب به همه بگه "همه ی اخلاقای خوبِ نوه ام به من رفته" ؟!


آیا به نظرتون این شوخی ِ درستیه که یه پدرشوهری رو کنه به عروسش و با خنده و برای شادکردن ِ جمع بگه "قدیما اگه  عروسا درست کار نمی کردن پدر شوهر مادرشوهر می گرفتنشون به باد ِ کتک" ؟!

آیا به نظرتون این شوخی ِ مناسبیه که بعضی مردای مسن تا تقی به توقی می خوره به
شوخی به همسرشون می گن " باید یه زن دیگه بگیرم تا کمک حالت باشه، خودت یکیو
برام پیدا کن" ؟!


 
تبعیض ممنوع!!!!
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٧ : توسط : mahtab

45. یا واسع (گسترده ، پهناور)

 

-نمی دونم چرا تو این دوره زمونه هم هنوز هستن آدم هایی که (عجیبتر که بیشتر هم خانم ها)  وقتی حرف از دختر یا پسر بودن تو راهی ِ کسی می شه به وضوح می شه از کلامشون و یا در بهترین حالت از لحن بیان و حالت چشمهاشون فهمید آرزوشون برای اون مادر ِ باردار از کدوم جنسه1...برای خود ِ من که هیچکس مستقیما فرقی قائل نشد بین دو جنس اما خب به کمک حس زنانه و یا زیرکانه ی مخصوص به خودم خوب فهمیده بودم مزه ی دهانشون چیه و خیلی هم به این موضوع حساس بودم، اصلا یکی از دغدغه هام قبل از سونوی  تعیین جنسیت این بود که درصورت حس نمودن هرگونه برخورد نامناسب از سوی  بقیه چطور  خودم رو کنترل کنم ... تا اینجای داستان قضاوت ها و اتهام زدن هام  همه بر اساس احساس بود و به قولی توهمات ذهنی ِ خودم اما مدعای اصلی ِ صحت ِ این گفته هام دیالوگ ِ داغ ِ این خانم ِ مسن ِ پسر دوست با خانم بارداری از میون اقوامه :

 مادرشوهر اون خانم باردار خطاب به اون خانم ِ پسر دوست: "به نظرتون بچه دختره یا پسر؟"

خانم ِ پسردوست (با خنده): " ایشالا که پسره"،

و بعدش خیلی سریع اصلاح کرد که:

"ایشالا سالم و صالح باشه، اینا که جفتشو می خوان ، فرقی نداره"،

مادرشوهر اون خانم باردار که به زعم من اصلا اهل این حرفا نبود تاحالا، با خنده گفت:

"من و چند نفر دیگه خواب دیدیم که پسره"...

 

-چرا بعضی ها حواسشون نیست که وقتی جلوی  عروس خانم قربون صدقه ی پسر و یا برادرشون میرن و مدل جواب سلام دادنشون از زمین تا آسمون متفاوته ممکنه ناخواسته باعث دلگیری و رنجش ِ خاطر بشن2؟!

 

-به نظرم خیلی بده که در شرایط ِ مساوی از توانایی جسمی و روحی و مالی، نوع رفتار و گفتارمون و همینطور شیوه ی پذیرایی و میزبانی مون از میهمان ها با توجه به موقعیت ِ مالی و شغلی و اجتماعی ِ اون ها تغییر کنه3.

 

1 نمی دونم چقدر موافقید یا از نظر روانشناسی چقدر درسته اما بنا بر تجربه ی خودم فکر می کنم این مقوله ی تصور ِ برتری جنس مذکر به طور غریزی در وجود همه ی انسان ها و همینطور مادران هست اما نکته ی جالب اینکه با تولد فرزند خاصیتش رو به کل از دست می ده و اتفاقا والدین ِ صاحب فرزند دختر به نحوی معجزه گونه و خیلی خیلی بیشتر از والدین پسر دار  عاشق ِ  نعمت ِ الهی شون  می شن. 

2 به هیچ وجه منظورم این نیست که عروس یا داماد به همسرشون اجازه ی داشتن روابط صمیمانه و خلوت والد و فرزندی با والدینشون ندن، اتفاقا باید ساعاتی رو در هفته به این موضوع اختصاص داد اما گاهی والدین به طور ناخواسته با رفتارهایی تبعیض آمیز باعث ایجاد فاصله و کدورت می شن.

3 من که هنوز نفهمیدم رفتار درست در این زمینه چیه؟ می فهمم که مثلا در برابر یک پزشک بیشتر سعی میکنیم مودبانه و محترمانه رفتار کنیم تا یک فرد معمولی اما اینکه به خاطر پایین بودن درآمد کسی یا مدرک تحصیلیش به یک مهمونی ساده بسنده کنیم یا دختری رو از دایره ی انتخاب برای ازدواج خارج کنیم اصلا برام قابل هضم نیست هرچند بخواد برای خودم هم پیش بیاد وخودم هم مجبور به اعمال ِ تبعیضی بشم.

 

 


 
احترام به هدایا
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٥ : توسط : mahtab

 44. یا مجیب (پاسخگو)

به مناسبت ِ خرید  منزل جدید مدتیه که  اقوام و آشنایان به مرور زحمت ِ تشریف فرمایی و چشم روشنی آوردن رو می کشن و  همزمان با خالی نمودن ِجیب ِ مبارکشون موجبات ِ شادی ِ ما رو فراهم می کنندچشمک.

از اونجا که در حیطه ی هدیه خریدن خیلی سخته که بشه سلیقه ی هدیه گیرنده رو به طور کامل تامین کرد خیلی ها ترجیح می دن وظیفه ی خرید اجناس مورد نیاز و باب میل رو به صاحبخونه محول کنند و پاکت پول ِ زیبایی رو با مقدار متنابهی پول پر کنند و به این طریق هم خودشون رو راحت کنن و هم طرف مقابل رولبخند.

البته درسته که هدیه گیرنده گاهی دوست داره یک هدیه ی واقعی دریافت کنه به جای مبلغی پول، اما از طرفی گاهی با دریافت یک سری هدایا به طور عینی و عملی شیرفهم می شه که نباید از این هوس ها کنه و  باید قربون ِ همون پاکتهای فانتزی و خوشگل بره هر قدر هم که سبک باشن و پوشالیچشمک.

جمعه شب خونواده ی همسرم خونمون دعوت بودن به صرف شام، عصر جاری جان زنگ زد و سراغ ابعاد اتاق پسرک رو  گرفت که براش قالیچه ی فانتزی بخرن، از من اصرار که "ممنون، اما نمیخواد بخرید، یه گلیم انداختم تو اتاقش و لازم نداره"  از اون انکار که "اونو یه جای دیگه بندازید، می خواهیم خوشحالش کنیم"، خلاصه زحمت کشیدن و خریدن و البته کنارش یک پاکت هم دادن بهمون  اما خب با دیدنش من درجا وا رفتم، آخه من این همه زحمت کشیدم تا در حد بضاعتم اتاقش رو به رنگهای سبز و نارنجی در بیارم و همه ی وسایلش رو ست کنم اون وقت با یک قالیچه ی باب اسفنجی1 با زمینه ی آبی روبرو شدم که بچه ها روش نشستن و دارن بازی می کننناراحت....

 خواهر شوهر کوچیکه جان هم برامون یک کاسه و بشقاب بلور  2 خریده بود که با همه ی قشنگیش یه جورایی  تو خونمون زیادیه و دیدنش ما رو یاد وسایلی که نیستند و میخواستیم بخریم میندازهنیشخند...

با اینکه هردوشون بهمون گفتن می تونیم بریم و عوض کنیمشون اما طی مشورتی که من و همسر جان داشتیم تصمیم گرفتیم3 با وجود ِ همه ی مشکلاتی که با این هدایا داریمخوشمزه به احترام صاحبانشون نگهشون داریم و لب تر نکینممژه.

 

 1 این رو هم داشته باشید که من کلا با خردی قالیچه و پرده های طرحدار ِ عروسکی و شخصیتهای کارتونی مخالفم و اصلا هم نخریده بودم تاحالا.

2 البته عروس خواهر شوهر بزرگه که خیلی هم تو کار مده و اطلاعات این مدلیش به روزه بهم گفت که بریم عوضش کنیم، زیاد جدید نیستش.

3 البته پدرم هم در این تصمیم خیلی نقش داشت و تشویقم کرد که عوض نکنمشون و گفت بهتره نگهشون داری، خودمم زیاد راضی نبودم از اول اما داشتم اغوا می شدم.

پی نوشت: یه اخلاقی که من دارم و نمی دونم خوبه یا بد اینه که همونقدر که وقتی چیزی نیاز دارم در خریدش مصر و پایه هستم در صورت بی نیازی از خرید هرگونه  وسیله ای خریداری شدنش حتی از سمت بقیه نه تنها خوشحالم نمی کنه بلکه اذیتم میکنه، شاید به این خاطره که اون وسیله ی موجود رو دوست دارم و بهش عادت کردم که عوضش نکردم، و از طرفی هم دلم نمی خواد با اومدن جانشینش هرچقدر هم که بهتر باشه مجبور شم اون قبلی رو که هنوز کاربردیه و دوست داشتنی  بذارم تو انباری خاک بخوره. مثلا طی روزهایی که اتاق پسرک رو می چیدم و وسایلش رو جور می کردم برنامه داشتم که قالیچه ی سبز و نارنجی بخرم براش اما بعدا که به پیشنهاد مامان گلیم قرمز رنگ یادگاری از جهیزیه ام رو انداختم تو اتاقش و دیدم خیلی هم خوبه دیگه از صرافتش افتادم .


 
وارونگی ِ آدمی
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٥ : توسط : mahtab

43. یا رقیب (نگهبان ، بیننده و آماده)

 

 

یک دوستی می گفت همسرم به اینکه تنها برم جایی حساسه، باید خودش منو ببره و برگردونه، دوست نداره همسایه ها منو تنها ببینن و تا حالا در غیابش تو خونه نرفتم  توی حیاط خلوتمون، می گفت با دست دادنم با آقایون و حتی دوستانش مشکلی نداره، حتی به نوع پوشش و بیرون بودن موهام هم همینطور، اما اصلا دوست نداره وقتی پیشم نیست با آرایش برم بیرون از خونه، میگفت اوایل خیلی سختم بوده و حتی به جداشدن هم رسید کارمون ، اما دیگه کم کم عادت کردم به این وضع، می گفت الان دیگه بدون حضورش خودم هم جرات نمی کنم از خونه برم بیرون....

 

یک مربی مهد کودک بود که هرچی بهش می گفتن یه کم با این بچه های تازه وارد مهربونی کن تا جذب بشن "نه" نمی گفت و خیلی هم قشنگ اطاعت امر می کرد اما کار خودشو می کرد که از هزار تا "نه" قوی تر بود، وقتی بچه ای گریه کنون از در واحد مهد میومد بیرون تا مامانش رو که پشت در نشسته ببره داخل، ایشون کوچکترین حرکتی از خودش نشون نمی داد و  بعدش هم در تمام مدتی که مادر و کودک مثل مادر مرده ها کنار در چمباتمه زده بودن این خانم به ظاهر مهربان همینطوری پشت میزش نشسته بود و سرش داخل گوشیش بود، و تنها حرفی که زد این بود که "پسرم کارتون ببین دیگه" و هنوز چند دقیقه از گرم شدن یخ کودک و بلند شدن از جاش نگذشته بود که خانم مربی از مادر ِ کودک اجازه گرفت برای کاری بره پایین و زود برگرده، بماند که زود برگشتنش نزدیک یک ربع شد چه ها که تو اون مدت بر سر اون مادر در نیاوردن بچه ها، بد تر از همه اینکه تو اون زمان ِ غیبت ِ مربی بازرس هم اومد، حالا خوب شد که قبل از رفتنش خودشو رسوند این خانم مربی ِ بسیار خوشرو و  خوش چهره و مهربون و منظم...

 

آقای  همسر کارمنده و صبح میره و عصرها دیر برمی گرده و به خاطر حجم زیاد کارش معمولا خستست، از طرفی  خانم ِ خونه مدام هوس این ور اون ور رفتن می کنه و دلش مرخصی گرفتن زود زود ِ  همسرش رو می خواد در حالی که این آقا  پستی داره که  زیاد غیبت کردن براش مقدور نیست و از طرفی استرس کاریش هم بالاست، غر زدن های خانمش اونو مستاصل می کنه، چون با این وضع نه می تونه تو اداره اونطور که باید بدرخشه و نه می تونه همسرش رو اونقدر که دوست داره به خواسته هاش برسونه، اینطوریه که با وجود شرایط ایده آل مالی و اقتصادی و خانوادگی  هر دوشون اغلب ناراضی هستن و ناخشنود....

 

پی نوشت1: برای شیرین شدن دنیای این آدمها و زیبا شدن دنیای دیگران با اصلاح ِ ایفای نقشهای این افراد زیاد باید دعا کرد...گرچه تغییر از خود ِ فرد شروع می شود...

پی نوشت2: عنوان از عبارت "وارونگی دمایی" اقتباس شده است.


 
آرزویی پدرشوهرانه
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٩ : توسط : mahtab

42. یاکریم

خیلی بده که آدم از شرایطش راضی نباشه اما می شه بعضی وقتها دل ادم یه چیزی رو بخواد و آدم اونو تو خلوتش طلب کنه و بهش فکر کنه، نه؟

من الان دلم یه پدرشوهر عروس دوست می خواد، از اونا که با زبونشون حسابی دل عروسشونو می برن و دل بقیه رو آب می کنن،

تابلوئه  که دیشب یکی از اونها رو دیدم و دلم هوایی شده، نه؟

خداییش همیشه خدا رو بابت همه ی داده ها و نداده هایش شکر می کنم اما نمی دونم چرا این یکی از سرم نمیفته،

پدرشوهرم بسیار آدم خوبیه اما نه سن و سالش و نه روحیه و اخلاقش به اونچه که من یا هر عروسی دوست داره مطابقت می کنه،

منم این آرزو رو در دل پنهان می کنم و سعی می کنم با داشته هام شاد بمونم،

برام دعا کنید که بتونم...

پی نوشت1: از تفاوت اخلاقی این مرد بزرگوار با روحیات و تمایلات من همین بس که از اردیبهشت سال جدید دو تا پسر و یک دخترش منزلشون رو تعویض کردن اما ایشون هنوز نتونستن بیان تهران، البته که کارشون اجازه نداده اما برای من زیاد پذیرفتنی و درک کردنی نیست.

پی نوشت2: چقدر امسال بازار جابجایی منزل داغه، عمه ام هم داره جابجا می شه، بابا اینا هم که جابجا شدن، خواهرم هم که ان شاالله خونه دار می شه و فعلا همینا یادم اومد...

 


 
نفهمیدن های من!!!!!
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۳۱ : توسط : mahtab

41.  یا جلیل

هیچ وقت نتونستم بفهمم پیرزن هایی1 رو که با وجود چروکهای نمایان شده روی پوست ِ صورت و دستهاشون به ناخن هاشون لاک ِ  صورتی ِ جیغ زدن و به لبهاشون رژ ِ قرمز جیگری!!!!

 هیچ وقت نتونستم بفهمم دخترانی2 رو که جلوی جمع یا در خیابان با لحنی تند، چهره ای غضب آلود و انگشتانی در حال خط و نشان کشیدن در هوا  مادرشون رو مورد ِخطاب قرار می دن!!!!

 هیچ وقت نتونستم بفهمم مادرانی3 رو که در خیابون و در معرض دید ِ همه به نامهربانانه ترین شکل  ِ ممکن دستشون رو روی فرزندشون بلند می کنن و بعد از بلند شدن صدای جگر خراش ِ گریشون تازه شروع به تهدید و ارعاب می کنن!!!!

 

1 دیدن این خانم های مسن هربار من رو با این سوال در ذهنم دچار می کنه که نکنه اینطور رفتار ها  از ایمان و توکل زیادشونه؟چشمک آخه من هرچی فکر می کنم می بینم من تو سن و سال  بسیار پایین تر از اونها اصلا جرات این همه روبروی دستورات ِ خدا ایستادن رو ندارم؟

2 بی ادبی و درشتی کردن به والدین از هر جنسی و هر سنی که سر بزنه بد و نا پسنده اما نمی دونم چرا دیدن بی احترامی ِ دختر به مادر برام از همه نوعش غیرقابل تحمل تره؟!!

3 تنبیه بدنی ِ بچه ها از سمت هر کسی ظالمانه و تاب نیاوردنیه اما از یک مادر کمتر انتظار همچین رفتاری می ره اونم جلوی  دیگران.


 
← صفحه بعد